محمد بن حسين البيهقي
401
تاريخ بيهقى ( فارسي )
پرده آنجا زده بودند ، و در عمارى مادهپيل بود و مشعلها افروخته 1 ، و حديثكنان مىراندند . نزديك شهر مشعل پيدا آمد از دور در آن صحرا از جانب غزنى ، امير گفت : « عمّم يوسف باشد كه خواندهايم 2 كه پذيره 3 خواست آمد » و فرمود نقيبى 4 دو را كه پذيرهء او روند . بتاختند روى بمشعل و رسيدند ، و پس بازتاختند و گفتند : « زندگانى خداوند دراز باد ، امير يوسف است . پس از يك ساعت در رسيد . امير پيل بداشت و امير يوسف فرودآمد و زمين بوسه داد ، و حاجب بزرگ بلگاتگين و همه اعيان و بزرگان كه با امير بودند پياده شدند . و اسبش بخواستند 5 و برنشاندند با كرامتى 6 هر چه تمامتر . و امير وى را سخت گرم بپرسيد از اندازه گذشته . و براندند ، و همه حديث باوى مىكرد تا روز شد و به نماز فرودآمدند . و امير از آن پيل بر اسب شد و براندند و يوسف در دست چپش و حديث مىكردند تا به لشكرگاه رسيدند . امير روى بعبدوس كرد و گفت : عمّم مخفّ آمده است ، هم اينجا در پيش سراى پرده بگوى تا شراعى 7 و صفّهها 8 و خيمهها بزنند و عمّ اينجا فرودآيد تا بما نزديك باشد . گفت چنين كنم . و امير در خيمه دررفت و به خرگاه فرودآمد و امير يوسف را به نيم ترگ 9 بنشاندند ، چندانكه صفّه و شراع بزدند ، پس آنجا رفت . و خيمههاى ديگر بزدند و غلامانش فرودآمدند . و خوانها آوردند و بنهادند - من از ديوان خود 10 نگاه مىكردم - نكرد دست به چيزى و در خود فروشده بود سخت از حد گذشته ، كه شمّتى 11 يافته بود از مكروهى 12 كه پيش آمد . چون خوانها برداشتند و اعيان درگاه پراگندن گرفتند ، امير خالى كرد و عبدوس را بخواند و دير بداشت 13 ، پس بيرون آمد و نزديك امير يوسف رفت و خالى كردند و ديرى سخن گفتند و عبدوس مىآمد و مىشد و سخن مىرفت و خيانات او را مىشمردند ؛ و آخرش آن بود كه چون روز به نماز پيشين رسيد ، سه مقدّم 14 از هندوان آنجا بايستانيدند با پانصد سوار هندو در سلاح تمام و سه نقيب هندو و سيصد پيادهء گزيده ، و استرى با زين بياوردند و بداشتند . و امير يوسف را ديدم كه برپاىخاست و هنوز با كلاه و موزه و